۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه

محسن کدیور. خارج کردن مجاهدین خلق از لیست سازمانهای تروریستی بلائی برای جنبش سبز

محسن کدیور در مقاله اخیر خود با عنوان «خارج کردن مجاهدین خلق از لیست سازمانهای تروریستی بلائی برای جنبش سبز» با یاری احمد صدری می نویسد : خارج کردن مجاهدین خلق از لیست سازمانهای تروریستی بلائی برای جنبش سبز ، تصمیمی که می‌تواند یک حرکت دموکراتیک ملی را متوقف یا حمایت کند.
انتخاب دشوار هیلاری کلینتون در قبال ایران: وزارت خارجه امریکا با تصمیمی سرنوشت ساز مواجه است، تصمیمی که می تواند یک حرکت دموکراتیک ملی را متوقف یا حمایت کند.
در حالیکه مردم تونس و مصر درگیر تلاش جریان تحولات سیاسی خود هستند، حکومت ایران بطور روز افزونی خود را از واقعیتهای مردم معترض خود جدا کرده است. هرچه بیشتر دولت ایران از پاسخ به خواسته های مردم سرباز زند از عمر خود بیشتر کاسته است. در این میان گروهی در میان ایرانیان خارج از کشور سعی کرده اند که کرسی رهبری جنبش دموکراسی خواهی مردم را به خود اختصاص دهند و این موجب نگرانی رهبران جنبش سبز شده است. میر حسین موسوی در آخرین بیانیه ای که قبل از حصر خانگی صادر کرده است در مورد "موج سوارانی" که می خواهند از نمد این جنبش کلاهی برای خود بسازند هشدار داده است. نمونه کامل چنین گروهی "سازمان مجاهدین خلق ایران" است که توسط دولت آمریکا بعنوان یک سازمان تروریستی شناخته شده است.
سازمان مجاهدین خلق فاقد پایگاه سیاسی و یا حمایت مردمی قابل اعتنا در داخل ایران است، چرا که سالها در عراق از حمایت صدام حسین بهره مند بود. این گروه آخرین بارقه های احترام را در حالی از دست داد که در سالهای پسین جنگ ایران و عراق (1367-1359) بنفع نیروهای دشمن وارد جنگ شدند. از اینروست که شایسته است سیاستمداران آمریکا لاف لابی گردانان مجاهدین را در مورد محبوبیت این گروه در ایران را به گوش تردید بشنوند.
طرفه اینکه بعد از سقوط صدام حسین در سال 1382 مجاهدین کاملاً به اجرای ناهماهنگ قوانین موجود آمریکا در مورد سازمانهای تروریستی خارجی تکیه کرده و امید بسته اند. پادگان نظامی مجاهدین در عراق در عمل بعنوان محلی برای "افراد تحت مراقبت" تلقی شده و فعالیتهای آنها در کنگره آمریکا بدون هرگونه مانعی ادامه یافته است. متصور نیست که سایر سازمانهائی که در لیست سازمانهای تروریستی بیگانه از قبیل القاعده قرار دارند بتوانند به کریدور های نظامی و قوه های مقننه و اجرائیه آمریکا چنین دستیابی داشته باشند.
بسیاری از پژوهشگران و فعالان حقوق بشر (از قبیل سازمان دیده بان حقوق بشر) مجاهدین خلق را سازمانی غیردموکراتیک و فرقه گونه بشمار آورده اند که کردارشان در تناقض با گفتمان ایشان در مورد طرفداری آنها از فرایند دموکراتیک قرار دارد.  مهمتر اینکه فعالیتهای مجاهدین خلق در واشنگتن می تواند موجب زیان غیر قابل جبرانی به اپوزیسیون در ایران وارد کند. وقتی حرکتهای مردمی بعد از انتخابات سال 1388 در ایران شروع شد مجاهدین خلق سعی کردند که به خیزش مردمی بپیوندند. دولت احمدی نژاد نیز فوراً جنبش سبز را به مجاهدین خلق وصل کرد تا از این طریق جنبش دموکراسی خواهی مردم را بدنام کند.
رهبران اپوزیسیون مانند میر حسین موسوی و زهرا رهنورد و مهدی کروبی بلافاصله عکس العمل نشان دادند. زهرا زهنورد به تندی گفت: "جنبش سبز مردمی، زنده و پویاست و دیوار بین خود و مجاهدین را حفظ میکند." رهبران اپوزیسیون در ایران دلایل خوبی برای ساختن و حفظ این دیوار دارند. آنها مجاهدین خلق را سازمانی تلقی میکنند که میخواهد از تنش بین ایران و آمریکا استفاده کند تا خود را از لیست تروریستها خارج نموده به این وسیله منابع مالی آمریکا را به خود تخصیص داده از این طریق به نسخه ایرانی سازمان "کنگره ملی عراق" احمد چلبی تبدیل شود.
در حالیکه سیاستمداران واشنگتن سعی در اعمال فشار بر همتایان تهرانی خود در مسائل هسته ای را دارند باید از اقداماتی که موجب صدمه به اعتماد و دوستی دراز مدت بین مردم دو کشور خواهند شد دوری جویند. بیرون آوردن مجاهدین خلق از لیست سازمانهای تروریستی در این بزنگاه راست افراطی ایران را در سرکوب مردم تشجیع و نهضت سبز را به برچسب سازمان مورد تنفر تروریستی مجاهدین حلق ملوث و در نهایت تضعیف خواهد نمود. بعلاوه حمایت از مجاهدین خلق شبح یک سازمان مخالف و تهدید کننده مقرر در خارج کشور را به دولت ایران اهدا میکند تا از آن در راه التیام شکافهای درونی و جمع کردن مردم بدور پرچم ملی و تسهیل سرکوب مخالفان استفاده کند.
حتی دولت جرج بوش با همه اشتباهاتش در خاور میانه – و حتی در اوج سیاست خارجی تجاوزگرانه آن – می دانست که خارج کردن مجاهدین خلق از لیست تروریستی حرکت خطرناکی بر صفحه شطرنج سیاست خارجی آمریکا خواهد بود. چنین حرکتی موجب از میان رفتن قدرت نرم آمریکا در ایران گشته پیشرفت دموکراتیک این کشور را دچار وقفه می کرد و به تحکیم استبداد در ایران کمک می نمود. مردم ایران چنین حسابگریهای غیر اخلاقی را نه فراموش می کنند و نه می بخشند. خاطرات تلخ سیاستهای آمریکا در قبال شاه و مصدق هنوز فضای روابط ایران و آمریکا را زهرآگین می کنند. ما به دولت آمریکا هشدار می دهیم که از ارتکاب این اشتباه فاحش در شرایطی که حرکت مردمسالارانه مردم ایران در خطر است خودداری کند.
سایت "خورشید نشان" در واکنش به مقاله اخیر محسن کدیور در نقدی با عنوان «چوب تکفیر کدیورها بر سر ناخودیان» آورده است : جناب محسن کدیور در مقاله‌ای ابراز نگرانی کرده بودند از خارج شدن سازمان مجاهدین خلق از فهرست تروریستی  دولت آمریکا که به زعم ایشون حرکت مردم سالاری مردم ایران رو به خطر می‌‌اندازد. کدیور و یارانش هنوز به قدرت نرسیده چوبخط برداشتند و حکم میدهند و اگر مصلحتی بیاندیشند شعار نه غزه، نه لبنان ملت را وارونه میسازند؛ در دامن رهبر حتی لکه‌ای خاکستری از دزدی و خیانت نمی‌‌یابند و زمانی‌ که مردم مرگ اصل ولیت فقیه را طلب میکنند ندای اصلاح نظام مقدس!  جمهوری اسلامی سر می‌‌دهند. خمینی هم پیش از سلطنت خود چنین بی‌ محابا هر گروه مخالف شاه را نکوبید و از سر تقیه هم شده بود، همه را دور خود نگاه داشت ولی‌ اینان هنوز به قدرتی‌ هم نرسیده  صف خود را از غیر خودیان جدا کردند که وای به زمانی‌ که بر مسندی نشینند. کوچکترین علاقه و وابستگی به سازمان مجاهدین ندارم ولی‌ می‌‌اندیشم  امثال کدیور‌ها در فردا روزی حکم تکفیر به هر غیر خودی‌شان خواهند زد. جدا ازاین بحث، امیدوارم که روزی هم در کشورمان روحانیون به جای اصلی‌ خود که همان حوزه و مسجد است بازگردند و سودای سیاست و حکومت را از سر بیرون کنند که این روزگار مقتضای تعاریفی چون مردم سالاری دینی هم نیست.

ابراز نگرانی عمادالدین باقی از روند اعمال مجازات اعدام

ابراز نگرانی عمادالدین باقی از روند اعمال مجازات اعدام

عمادالدین باقی با ابراز نگرانی از روند اعمال مجازات اعدام بر این باور است که مجازات های دیگر را می توان جایگزین مجازات مرگ کرد. او حق حیات را از حقوق پایه بشر می داند.از نظر باقی نباید چرخه خشونت به دوری بی پایان بدل شود.
نظرات عمادالدین باقی است که این بار از زبان فاطمه کمالی همسرش شنیده می شود.
او از یک سو نگران سلامت همسرش است و حداقل حقوق وی بعنوان یک زندانی سیاسی در بند 350 اوین و از سوی دیگر از دغدغه های باقی می گوید از روند اعدام های اخیر. از نگرانی هایش، اشکی که در چشمانش حلقه زده و حتی شیشه های مات کابین زندان اوین هم نمی توانند آن را پنهان کنند.  گویی خبر بد خودش را می رساند، دیوارهای بلند و سلولهای تنگ اوین هم نتوانستند مانع از انتشار اخبار تلخ اعدام ها باشد و خبرش بسرعت در میان زندانیان منتشر می شود. و بغض باقی است که  شکسته می شود. از این همه بی عدالتی و ظلم و اینکه این بار حتی توان همراهی با خانواده های اعدام شدگان را ندارد. از اینکه از پشت دیوارهای سرد و بی روح اوین نمی تواند کاری برای توقف این روند انجام دهد.
باقی سه دهه است که به تحقیق و تالیف در موضوعات حقوق بشری، تاریخی، دینی و سیاسی می پردازد و دهها جلد کتاب و صدها مقاله در این باره ازاو چاپ شده است. هرچند در سال های اخیر از انتشار کتاب های تازه و تجدید چاپ کتاب های قبلی باقی جلوگیری شده است اما برخی از تحقیقات او در کشورهای اسلامی و عربی، مانند مصر، لبنان و افغانستان منتشر شده است.
پژوهش های حقوق بشری باقی درباره مجازات اعدام و بخصوص اعدام کودکان در سال های گذشته مورد توجه محافل علمی قرار گرفته است.
باقی همچنین موسس و اولین رئیس انجمن دفاع از حقوق زندانیان بود که به عنوان یک نهاد مدنی تلاش های بسیاری درباره حقوق زندانیان انجام داد. اما پس از حوادث سال 88 دفتر آن پلمپ و از فعالیت های آن جلوگیری شد. زندان اخیر باقی به علت فعالیت های او در مقام رئیس همین انجمن غیر دولتی است که به گفته ناظران فعالیت های غیر سیاسی و حقوق بشری آن منجر به اعاده حقوق بسیاری از زندانیان سیاسی و غیر سیاسی و کمک به خانواده های آن ها شد. فعالیت هایی که نیاز به تقدیر داشت نه مجازات زندان.
عمادالدین باقی نویسنده، پژوهنده و فعال حقوق بشر، طی دهه اخیر سه بار دیگر و در مجموع 4 و نیم سال را در حبس سپری کرده است. بار اول به عنوان روزنامه نگار و سردبیر روزنامه های اصلاح طلب پس از توقیف گسترده مطبوعات در سال 1379 به مدت 3 سال زندانی شد. بار دوم در سال 1386 به همان اتهامات مطبوعاتی یک سال را در زندان گذراند و بار سوم، پس از انتشار مصاحبه با مرحوم آیت الله منتظری از طریق تلوزیون فارسی بی بی سی به مدت 6 ماه بازداشت شد. پرونده این مصاحبه در دادگاه بدوی به صدور رای 6 سال حبس برای باقی منتهی شد که هنوز در مرحله تجدید نظر قرار دارد.
عمادالدین باقی در دوران بازداشت خود در زندان به خصوص در دوره دوم بازداشتش در سال 86 به علت شرایط بد نگهداری دچار عارضه تنفسی شد که با تشخیص خود مقامات قضایی چند نوبت در بیمارستان های تحت نظر آن ها بستری شد. پزشکان مورد تایید این مقامات اعلام کرده بودند که هرگونه نگهداری باقی در محیط های بسته بخصوص زندان منجر به تشدید بیماری وی خواهد شد. باقی از درد دیسک کمر هم رنج می برد که در سلول های انفرادی این بیماری شدت گرفته بود.
با فاطمه کمالی در مورد آخرین وضعیت این زندانی سیاسی که به جرم دفاع از حقوق انسانها ماههاست در بند خودخواهی و کبر قدرتمندان گرفتار آمده، به گفت و گو نشستیم. آنچه در پی می آید ماحصل این گفت و گوست.


لطفا در مورد آخرین وضعیت آقای باقی توضیح دهید.
باقی در بند 350 زندان اوین محبوس است، بندی که متاسفانه زندانیان آن از حقوق اولیه ای مانند ارتباط مستمر با خانواده محروم هستند و ملاقات حضوری که باید به طور طبیعی به زندانیان ماهی یک بار داده شود از بسیاری از آنان دریغ می شود و اگر به کسانی به ندرت ملاقات حضوری داده شود باید به دادستانی مراجعه کرده و نامه نگاری کنند و منتظر پاسخ نامه شوند. جای تعجب است که با حقوق زندانی به عنوان امتیاز برخورد می شود. در حال حاضر راه ارتباطی ما با باقی همین ملاقات هفتگی کابینی 20 دقیقه ای و از پشت شیشه دو جداره و با گوشی تلفن است.
با توجه به حساسیت ها و تلاش های باقی درباره لغو مجازات اعدام، واکنش او در برابر اعدام های اخیر چگونه بود؟
اتفاقا ملاقات دو هفته اخیر ما تحت تاثیر همین فضا بود . باقی و دیگر زندانیان در ماههای اخیر در کنار برخی از این زندانیان بودند و این اتفاق باعث ناراحتی اعضاء بند شده بود. باقی که در هفته های گذشته نیز از شنیدن اخبار اعدام ناراحت بود در ملاقات های اخیر ابراز نگرانی شدیدی از ادامه این روند داشت. برایمان باور کردنی نبود که او در این رابطه چنان متاثر بود که در ملاقات گذشته مان وقتی داشت در این باره صحبت می کرد ناخودآگاه بغضش که در گلو مانده بود ترکید و لحظه ای گریست.اما سریع سعی کرد فضا را برای ما عادی کند. تا به حال، من و فرزندانم در طول حدود 5 سال زندانی که او تحمل کرده است هرگز هرگز اشک او را ندیده بودیم و با شنیدن اخبار اعدام ، تصویر او از پشت شیشه های مات کابین ملاقات برایمان تداعی می شود. او به دلیل اینکه نمی تواند برای جلوگیری از این مجازات ها کاری کند متاثر بود. باقی روحیه بسیار مقاومی دارد و سخت ترین شرایط زندان را تحمل کرده است و آسیب های بسیاری هم به او وارد شده است اما همیشه بیشتر نگرانی اش در زندان نسبت به وضعیت دیگران بوده و نسبت به جان افراد هم حساسیت زائدالوصفی دارد. او در ملاقات ها با اینکه همواره تلاش می کند مشکلات موجود در زندان را برای دلمشغولی ما طرح نکند و فضای ملاقات کوتاه را برای ما شاد کند و ما همواره از او روحیه می گیریم اما در ملاقات های اخیر، ما متوجه عمق تاثرش شدیم به دلیل اینکه او به عنوان فردی که به صورت علمی و عملی درباره حق حیات کار کرده است، برایش دشوار است که اینگونه پشت هم اخبار اعدام را بشنود و دست هایش بیشتر از همیشه بسته باشد.

با توجه به شناختی که از ایشان دارید، ریشه ها و پایه های نظر آقای باقی درباره مجازات اعدام چیست؟
باقی به عنوان یک جامعه شناس و فعال حقوق بشر که دغدغه دینی دارد، مجازات های دیگر را جایگزین مجازات مرگ می داند. او حق حیات را از حقوق پایه بشر و حتی حقوق اسلامی می داند و با توجه به نقصان ذاتی که در هر انسان برای قضاوت وجود دارد  و احتمال خطا و اشتباه از انسان غیر معصوم در قضاوت، معتقد است نباید از حداکثر مجازات استفاده کرد و به راحتی حکم داد چراکه در صورت اشتباه در مجازات امکان بازگشت وجود ندارد. به اعتقاد باقی حتی خداوند هم در قرآن مجید قصاص را مایه حیات دانسته است و گذشت را بر مجازات و مجازات های جایگزین را بر مجازات مرگ ترجیح می دهد. باقی درباره انسان ها فراتر از اعتقاد آنها داوری می کند و به عنوان یکی از شاگردان مکتب آیت الله منتظری معتقد است انسان ها از آن جهت که انسان هستند (نه اینکه مسلمان یا خودی هستند) دارای حقوقی هستند که نباید نادیده گرفته شوند. او معتقد است حتی مخالفان هم دارای حقوق هستند نه اینکه الزاما بر حق باشند اما حقوق دارند و کتابی هم با همین عنوان «حقوق مخالفان» نوشته است. باقی می گفت به این جمله ولتر معتقدم که « من ممکن است حتی با کلمه ای از حرف تو موافق نباشم اما حاضرم جانم را بدهم تا حرفت رابزنی». باقی در این راه از آموزه های دینی بهره بسیار برده. امام علی(ع) به دست خوارج به شهادت رسید اما تا آن ها دست به اسلحه نبردند با آن ها نجنگید و وقتی هم جنگید حقوق آن ها را به عنوان متهم یا مجرم پایمال نکرد و حتی نسبت به قاتل خود حقوق او را رعایت کرد. باقی نه فقط درباره زندانیان سیاسی که در مورد زندانیان عادی هم معتقد به مجازات جایگزین است چراکه نابسامانی های اجتماعی را بیش از انحراف های فکری یا اشتباهات فردی عامل وقوع جرم می داند و فرد را معلول می داند نه علت.
او ابراز تاسف کرد از اینکه اخبار اعدام ها مکرر شنیده می شود اما گویی تبدیل به یک امر عادی شده است و توجه درخور نسبت به این اقدامات وجود ندارد. باقی نسبت به اعدام فرد یا افراد یا اعضای گروهی خاص سخن نمی گوید بلکه حتی اعدام یک قاچاقچی هم او را ناراحت می کند و می گوید با اعدام افراد مثلا معضل قاچاق یا معضل های اجتماعی رفع نمی شود و علت ها را باید جست و در معلول متوقف نشد و باید مجازات های جایگزین را تعریف کرد.با در نظر گرفتن مجازات های دیگر مانند حبس و حتی حبس ابد،احتمال جبران خطا در قضاوت وجود دارد و اگر در قضاوت هم خطایی نباشد مجازات های جایگزین مجازات های سبکی نیستند.در واقع، مخالفت او با مجازات اعدام به معنای مخالفت با مجازات کسانی که در دادگاه صالح مجرم شناخته شده اند نیست. از نظر او نباید چرخه خشونت به دوری بی پایان بدل شود.

لطفا کمی هم در مورد آثار و کارهای آقای باقی  که درباره اعدام منتشر شده توضیح دهید.
سال 79 هم یکی از اتهامات او که در دادگاه رسیدگی شد بحث اعدام و قصاص بود که دفاعیاتش در غالب یک کتاب منتشر شد. مقالات دیگری هم داشته که در روزنامه های وقت به چاپ رسیده اما متاسفانه در تقریبا 6 سال گذشته اجازه انتشار کتاب هایش در زمینه های دیگر هم مطلقا داده نشده و دو جلد کتاب او در زمینه حق حیات به زبان عربی ترجمه شده است و بسیار مورد توجه قرار گرفته و چون در ایران اجازه انتشار نداشته، نسخه هایی از آن به مقامات و مسوولین امر ارسال شده است. او و همکارانش در انجمن دفاع از حقوق زندانیان به جز رسیدگی به مسایل حقوقی مربوط به زندانیان و خانواده هایشان به طور عملی هم برای زندانیان در معرض اعدام از طریق تماس با دستگاه قضایی اقدام می کردند و به دلیل حساسیت او بر این موضوع، انجمن دیگری نیز به نام پاسداران حق حیات شکل گرفت که در مراحل مقدماتی اقدامات موثری در جهت جلب رضایت برای افراد محکوم به قصاص انجام داد.و باقی متاسف است از اینکه نه کار علمی و نه عملی در این زمینه و نه افکار عمومی داخلی و بین المللی و نه تبعات سیاسی و بین المللی آن ، هیچیک مانع از توقف این روند نمی شود. در واقع دغدغه دفاع از حقوق انسان ، حقیقت دین و مصلحت کشور است که سبب تلاش و تاثر امثال باقی می شود.

در حال حاضر با توجه به محدودیتهای فراوان اعمال شده در بند 350، وی اوقات خود را در زندان چگونه می گذرانند؟
دادن کتاب به سختی انجام می شد اما اخیرا  می گویند دادن کتاب به زندانیان بند 350 ممنوع شده است و این مشکل بزرگی است. چاره ای جز مطالعه همان معدود کتبی که در دسترس شان است نیست. دو روز از روزهای هفته را هم او و بسیاری از هم بندیانش روزه می گیرند. متاسفانه بند 350 با اینکه بند عمومی است اما فضای سنگینی بر آن حاکم است.اما در هر حال آن ها مشغول گذراندن دوره های محکومیت خود هستند. گرچه ما و آن ها به احکام صادر شده معترضیم اما آن ها همچنان تحمل حبس می کنند و ما نیز دوری از آن ها و سختی هایی که  نبودن شان برای خانواده به همراه دارد تحمل می کنیم.

سروده ای از بانو سیمین بهبهانی

  خاک مرا به باد مده

آخرین سروده سیمین بهبهانی-28 خرداد 1388

: سیمین بهبهانی، بانوی شعر و غزل ایران، تازه ترین سروده خود را با نام «خاک مرا به باد مده»، به ملت آزادیخواه ایران تقدیم کرد

خاک مرا به باد مده

گر شعله های خشم وطن / زین بیشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد / نامت عجین به گند شود
پر گوی و یاوه ساز شدی، / بی حد زبان دراز شدی
ابرام ژاژخایی ی تو / اسباب ریشخند شود
هرجا دروغ یافته ای / درهم چو رشته بافته ای
ترسم که آنچه تافته ای / بر گردنت کمند شود
باد غرور در سر تو، / کور است چشم باور تو
پیلی که اوفتد به زمین / حاشا دگر بلند شود
بر سر کله گشاد منه، / خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج - طلب / پابوس آبکند شود
بس کن خروش و همهمه را، / در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا / گریان و سوگمند شود

***
نفرین من مباد تو را / زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، / خاطر مرا نژند شود
خواهی گر آتشم بزنی / یا قصد سنگسار کنی
کبریت و سنگ در کف تو / خاموش و بی گزند شود

- سیمین بهبهانی
25 خرداد 138

ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم. مهدی اخوان ثالث

ز پوچ جهان اگر دوست دارم
ترا، ای کهن بوم و بر دوست دارم
ترا، ای کهن پير جاويد برنا
ترا دوست دارم، اگر دوست دارم
ترا، ای گرانمايه، ديرينه ايران
ترا ای گرامی گهر دوست دارم
ترا، ای کهن زاد بوم بزرگان
بزرگ آفرين نامور دوست دارم
هنروار انديشه ات رخشد و من
هم انديشه ات، هم هنر دوست دارم
اگر قول افسانه، يا متن تاريخ
وگر نقد و نقل سير دوست دارم
اگر خامه تيشه ست و خط نقر در سنگ
بر اوراق کوه و کمر دوست دارم
وگر ضبط دفتر ز مشکين مرکب
نئين خامه، يا کلک پر دوست دارم
گمان های تو چون يقين می ستايم
عيان های تو چون خبر دوست دارم
هم ارمزد و هم ايزدانت پرستم
هم آن فره و فروهر دوست دارم
بجان پاک پيغمبر باستانت
که پيری است روشن نگر دوست دارم
گرانمايه زردشت را من فزونتر
ز هر پير و پيغامبر دوست دارم
بشر بهتر از او نديد و نبيند
من آن بهترين از بشر دوست دارم
سه نيکش بهين رهنمای جهان ست
مفيدی چنين مختصر دوست دارم
ابر مرد ايرانئی راهبر بود
من ايرانی راهبر دوست دارم
نه کشت و نه دستور کشتن به کس داد
ازينروش هم معتبر دوست دارم
من آن راستين پير را، گرچه رفته ست
از افسانه آن سوی تر، دوست دارم
هم آن پور بيدار دل بامدادت
نشابوری هورفر دوست دارم
فری مزدک، آن هوش جاويد اعصار
که ش از هر نگاه و نظر دوست دارم
دليرانه جان باخت در جنگ بيداد
من آن شير دل دادگر دوست دارم
جهانگير و داد آفرين فکرتی داشت
فزونترش زين رهگذر دوست دارم
ستايش کنان مانی ارجمندت
چو نقاش و پيغامور دوست دارم
هم آن نقش پرداز ارواح برتر
هم ارژنگ آن نقشگر دوست دارم
همه کشتزارانت، از ديم و فاراب
همه دشت و در، جوی و جر دوست دارم
کويرت چو دريا و کوهت چو جنگل
همه بوم و بر، خشک و تر دوست دارم
شهيدان جانباز و فرزانه ات را
که بودند فخر بشر دوست دارم
به لطف نسيم سحر روحشان را
چنانچون ز آهن جگر دوست دارم
هم افکار پرشورشان را، که اعصار
از آن گشته زير و زبر دوست دارم
هم آثارشان را، چه پندو چه پيغام
و گر چند، سطری خبر دوست دارم
من آن جاودنياد مردان، که بودند
بهر قرن چندين نفر دوست دارم
همه شاعران تو و آثارشان را
بپاکی نسيم سحر دوست دارم
ز فردوسی، آن کاخ افسانه کافراخت
در آفاق فخر و ظفر دوست دارم
ز خيام، خشم و خروشی که جاويد
کند در دل و جان اثر دوست دارم
ز عطار، آن سوز و سودای پر درد
که انگيزد از جان شرر دوست دارم
وز آن شيفته شمس، شور و شراری
که جان را کند شعله ور دوست دارم
ز سعدی و از حافظ و از نظامی
همه شور و شعر و سمر دوست دارم
خوشا رشت و گرگان و مازندرانت
که شان همچو بحر خزر دوست دارم
خوشا حوزه شرب کارون و اهواز
که شيرينترينش از شکر دوست دارم
فری آذر آبادگان بزرگت
من آن پيشگام خطر دوست دارم
صفاهان نصف جهان ترا من
فزونتر ز نصف دگر دوست دارم
خوشا خطه نخبه زای خراسان
ز جان و دل آن پهنه ور دوست دارم
زهی شهر شيراز جنت طرازت
من آن مهد ذوق و هنر دوست دارم
بر و بوم کرد و بلوچ ترا چون
درخت نجابت ثمر دوست دارم
خوشا طرف کرمان و مرز جنوبت
که شان خشک و تر، بحر و بر دوست دارم
من افغان همريشه مان را که باغی ست
به چنگ بتر از تتر دوست دارم
کهن سغد و خوارزم را، با کويرش
که شان باخت دوده ی قجر دوست دارم
عراق و خليج تورا، چون ورازورد
که ديوار چين راست در دوست دارم
هم اران و قفقاز ديرينه مان را
چو پوری سرای پدر دوست دارم
چو ديروز افسانه، فردای رويات
بجان اين يک و آن دگر دوست دارم
هم افسانه ات را، که خوشتر ز طفلان
بروياندم بال و پر دوست دارم
هم آفاق رويائيت را؛ که جاويد
در آفاق رويا سفر دوست دارم
چو رويا و افسانه، ديروز و فردات
بجای خود اين هر دو سر دوست دارم
تو در اوج بودی، به معنا و صورت
من آن اوج قدر و خطر دوست دارم
دگر باره برشو به اوج معانی
که ت اين تازه رنگ و صور دوست دارم
نه شرقی، نه غربی، نه تازی شدن را
برای تو، ای بوم و بر دوست دارم
جهان تا جهانست، پيروز باشی
برومند و بيدار و بهروز باشی

زنده ياد مهدی اخوان ثالث (م. اميد)
کتاب ترا! ای کهن بوم و بر دوست دارم

بخش هایی از مقاله‌ی محمد آزادگرنوشته آلبر ممی

بخش هایی از مقاله‌ی محمد آزادگر
نوشته‌ی آلبر ممی

معمولا آنچه از چهره استعمارگر در اذهان است ، ساخته و پرداخته خود استعمارگران و فیلم های سینمایی هالیودی  است وآلبر ممی نیزدر درهمان پاراگراف اول کتاب اش به آن اشاره میکند: بعضیها هنوز خوش دارند که استعمار گر را مردی بلند اندام ، سوخته از آفتاب، چکمه های نیم ساق به پا وتکیه زده بر بیل بشناسند، یعنی که او از کار کردن گریزان نیست. نگاهش به افق دور دست املاک خیره گشته است ودر کشاکش مبارزه با طبیعت، وجود خود را صرف انسانها کرده ، به درمان بیماران واشاعه فرهنگ پرداخته است، خلاصه ماجراجویی است نجیب وپیشاهنگ!
البته ما بایک چهره دیگر استعمار گر نیز آشنائیم: لورنس عربستان ؛ که چگونه نجیب زاده انگلیسی  خانه و کاشانه خود را رها میکند ودر دفاع از عربها با خلفای عثمانی به مبارزه برمیخیزد!

در فصل اول کتاب، ممی به موقعیت استعمار گردر مستعمره میپردازد که چندان شباهتی به استعمارگران ما ندارند. اما ممی تاکید میکند که در ذات استعمار گر تمایل  به فاشیسم ونزاد پرستی است:« در دل  همه ملتهای استعماری جوانه های تمایلات فاشیستی نهفته است.»

« مگر فاشیسم چیست؟ مگر غیر از دستگاه ظلم وفشاری است که بسود عده معدودی میچرخد؟ ماشین سیاسی واداری مستعمره نیز هدفی جز این ندارد. در اینجا روابط انسانی ناشی از سهمگین ترین روشهای استثماراست وپایه های آن بر نا برابری وتحقیر استوار است که ضامنی چون قوای انتظامی به همراه دارد. شکی نیست که استعمار نوعی از فاشیسم است. »( ص79- 80 ) ممی مینویسد:«...آخرین خطی که میتوان در ترسیم چهره استعمار طلب بکار برد نژاد پرستی اوست.عجیب آینکه این نژاد پرستی خلاصه ای است ونشانه ای از رابطه اساسی که استعمار طلب را به استعمار زده پیوند میدهد.»ص87
 ممی پس از توضیحات نسبتا مفصل درباره رابطه استعمار گر واستعمار زده مینویسد:«لااقل وظاهرا کارگری میتواند به طبقه خود پشت پا زند ومقام اجتماعی خویش را دگرگون سازد. لیکن در چهار چوب مستعمره استعمار زدگان را رهایی نیست واستعمار زده هرگز یارای پیوستن به گروه امتیازداران را ندارد. گیریم که ثروتش هم بیشتر باشد، به همه عناوین آراسته شود ونیرویش نیز همه روز افزایش یابد!...بدین ترتیب نژاد پرستی مسئله ای جزئی واتفاقی نیست، بلکه عاملی است حیاتی در تر کیب دستگاه استعمار..ص91-92
دراین رابطه دهها نمونه ومصداق میشود ارایه داد!

 ممی در فصل دوم بطور مفصل چهره استعمارزده را ترسیم میکند که ملت های تحت ستم درایران با این چهره بخوبی آشنایند.
ممی مینویسد که استعمار گران معتقدند که استعمارزده « تنبل وتن پرور»است .استعمار زده هرگز بعنوان فردی مثبت در نظر گرفته نمیشود: استعمارزده چنین« نیست»، چنان« نیست ». استعمار زده هرگز بعنوان فرد مشخص نمیشود وبرای اوحقی جز غرق شدن در مجموعه ای گمنام نیست؛ اینها چنینند..اینها همه شان اینطوریند».
 ممی میگوید استعمارزده کم کم آنچه که استعمارگردر حق او میگوید می پذیرد واز اینجا فاجعه آغاز میشود.« همه میدانند که اصول فکری طبقه حاکم تا اندازه زیادی مورد پذیرش طبقات زیر دست قرار میگیرد، ودر فلسفه مبارزه، تصور وادراکی از دشمن موجود است. باتن دادن به این اصول فکری، طبقات زیر دست نقشی را نیز که به آنان واگذار شده است به نحوی از انحا میپذیرند، وهمین امر یکی از عواملی است که پایداری نسبی جوامع را بیان میکند، زیرا در این جوامع خواه ناخواه ستمدیدگانند که زیر بار ستم میروند.حال با اینکه در مستعمره مفهوم این روابط حکومت ملتی است بر ملت دیگر، باز طرح همان است.» ص 107-108

باز خوانی کتاب چهره استعمارگر وچهره استعمارزده ادامه میدهیم: « باید افزود که استعمارزده رفته رفته گذشته را نیز از دست میدهد، گذشته ای که استعمار گرهرگز به رسمیت نشناخته است، زیرا «همه میدانند که بومی ناچیز اصل ونسبش معلوم نیست؛ واساسا باید فاقد اصل ونسب باشد!» لیکن تنها خطر این نیست . از خود استعمار زده بپرسیم که نام قهرمانان ملی  اوچیست؟ رهبران بزرگ ملتش چه کسانی بودند، وحکیمانش چه کسانند؟ شاید بسختی بتواند دو یا سه نام بر زبان آورد؛ آن هم درکمال بی نظمی،  وهرچه به نسلهای جوانتر نزدیک شویم درکمال نادرستی!استعمار زده محکوم است که بتدریج حافظه خود را از دست بدهد.
خاطره را نمیتوان پدیده ای کاملا ذهنی نامید. همانطور که حافظه هر فردی ثمره تاریخ ووضع طبیعی اوست حافظه هر ملت نیز استوار بر نهادهای آن ملت است.حال نهادهای استعمار زده مرده ومنجمد شده  است واگرهم هنوز برخی از آنها  تظاهر به زندگی مینمایند، استعمار زده دیگر به این نهادها اعتنا ندارد حتی گاهی شرمگین هم میشود: درست مانند احساس شرمی که از یک بنای کهنه ریشخند انگیز دست میدهد 124 -125

آلبر ممی  سئوال میکند:« از  چه راه ملتی میتواند وارث گذشته خویش گردد؟ وخود پاسخ میدهد:  از راه پرورش فرزندان، از راه زبان، این مخزنی که پیوسته به یاری آموخته ها گسترش می یابد واز این طریق است که تاریخ دست آورده ها و خویها، رسمها وپیروزی ها وکردار ورفتار نسلهای گذشته را منتقل  وضبط میکند.» 127

حافظه ای که در مدارس ایران برای کودکان ملل تحت ستم  میسازند «حافظه ملتش نیست، تاریخی که می آموزند تاریخ ملتش نیست»ص127

مالکم ایکس وقتی در زندان شروع به مطالعه تاریخ  میکند میبیند که سیاه هان از تاریخ حذف شده اند. سفیدها سیاه ها را نمینویسند.سفیدها سیاه ها را حذف میکنند. لذا مالکم ایکس نانوشته ها را در لابلای نوشته ها میخواند!

موقعیت نویسنده استعمارزده
« گاهی تعجب میکنند که چرا استعمار زده در زبان مادری ادبیات زنده ندارد. لیکن آیا او میتواند زبانی را که تحقیرمیکند بکار برد؟ همانطورهم از موسیقی ملی و هنر وهمه فرهنگ باستانی خویش رویگردان است! دوگانگی در زبان نشانه ویکی از علل دوگانگی فرهنگ اوست، وبهترین روشنگر این نکته موقعیت نویسنده است.
بدیهی است که شرایط مادی زندگی ، استعمار زده میتوانست بتنهائی اندک بودن شمار نویسندگان را توجیه کند.چه تنگدستی بیرون از حد مردم از پدید آمدن وزیاد شدن اهل قلم سخت میکاهد.لیکن تاریخ به ما نشان میدهد که برای بر آوردن نیاز یک ملت از نظر هنرمند، وجود یک قشر برگزیده کافی است. درحالیکه تحمل نقش نویسنده استعمار زده بسیار سخت است، زیرا او نماینده همگان، در آشکار کردن دوگانگی وعدم امکانات استعمارزده تا حد امکان است.
گیریم که او زبان مادری خود را به اندازه ای آموخته باشد که بتواند در نوشته های خود این زبان را از نو زنده کند وبر همه ستیز درون در بکار بستن این زبان پیروز گردد...برای چه کسی وبرای کدام خواننده خواهد نوشت؟ اگر در این کار لجاج زیاده نشان دهد خود را محکوم می کند؛ چون برای جمعی کر ولال سخن میگوید. زیرا ملت او از سواد بی بهره است وخواندن ونوشتن هیچ  زبانی را نمی داند. اهالی شهر وافراد با سواد تنها با زبان استعمار گر آشنا هستند. پس فقط یک راه وجود دارد وآن نوشتن به زبان استعمار گر است: یعنی افتادن از بن بستی به بن بستی دیگر!
نویسنده باید راه گریزی از این دشواری بیابد. استعمار زده دو زبانه با اینکه اقبال بهره مندی از دوزبان را دارست لیکن بر هیچیک مسلط نیست، واز این روست که ادبیات استعمار زدگان بکندی پدیدار می شود وباید کوشش انسانی بسیار بکار گرفته شود ومهره تاس هزاران بار بچرخد تا شاهکاری نمایان گردد. وتازه پس از این است که دو گانگی نویسنده استعمار زده با چهره ای نو ولی خطرناکتر از پیش، تجلی مینماید.
چه سرنوشت عجیبی که آدمی برای ملتی غیر از ملت خویش بنویسد! وعجیب تر اینکه این نوشته برای کسانی باشد که بر این ملت دست یافته اند؟ چه بسا که لحن خشن اولین نویسندگان استعمار زده همه را به تعجب واداشته است! آیا این افراد فراموش میکنند که برای خواننگانی مینویسند که زبان شان را بعاریه گرفته اند؟ لیکن علت این امر نا آگاهی، حق نشناسی، یا گستاخی نیست. بلکه اینان می‌خواهند یکبار که جرات سخن راندن می یابند، برای همین خوانندگان از احساس ناراحتی وعصیان خویش سخن گویند.آیا میتوان از کسی که  سالها رنج ناسازگاری را کشیده است انتظار سخنان صلح جویانه داشت؟ یا توقع حقشناسی از وام گیرنده ای داشت که بهره ای چنین سنگین می پردازد؟وامی که همواره وام خواهد ماند...
فراموش نکنیم که نویسنده استعمار زده اگر بزحمت زبان اروپائیان یعنی استعمار گران را فرا می‌گیرد فقط برای این است که از این وسیله برای دفاع از خویش وکسان خویش استفاده کند . در اینجا مسئله ناسازگاری یا درخواستهای بیهوده ویا کینه کورکورانه او مطرح نیست،بلکه آنچه مطرح است ضرورتی است، اگر اوهم اقدام نکند روزی همگی ملت اقدام خواهند کرد.ص 132- 133 – 134

پاسخ استعمارزده
«راستی که ظاهر وسیمای استعمار زده خوش آیند نیست. بدیهی است که بار این همه بدبختی را نمی توان بدون آسیب دیدن بر دوش کشید. اگر چه چهره استعمار گر، چهره نفرت انگیز ستمگر است، چهره قربانیش نیز از آرامش وهماهنگی تهی است. باید گفت  آن استعمارزده ای که افسانه های استعمارگر ایجادش کرده است وجود ندارد، لیکن با این حال، استعمارزده را میتوان باز شناخت. زیرا ستمدیده، ناگزیر انسانی است آکنده از کمبودها!
بنابراین چگونه میتوان باور کرد که بعداز این همه بدبختی، استعمارزده باز به موقعیت خویش تن دردهد؟ روابط استعماری را که آفریننده این چهره رنج دیده وپستی گرفته است، بپذیرد؟در درون هر استعمارزده ای خواست اساسی دگرگونی وضع موجود نهفته است. وانکار این نکته مستلزم بیگانه بودن به امر استعمار وکور شدن ازسود طلبی است. از سوی دیگر چنین وانمود میکنند که؛ «خواستهای استعمار زدگان کار چند تنی بیش نیست: چند تن روشنفکر یا چند تن جاه طلب؛ یعنی یا زاده سرخوردگی است ویا نفع شخصی»... در حقیقت اینان میخواهند سرپیچی استعمار زده را به عنوان پدیده ای سطحی بشناسانند، در حالی که این سرباززدن ناشی از موقعیت استعماری است.» ص 142- 143

عصیان
« پس استعمار زده چه باید بکند؟ جز آنکه چون نمی تواند موقعیت خویش را با همراهی وهمکاری استعمارگر دگرگون سازد بکوشد تا از چنگ او رهایی یابد یعنی سر به شوش بردارد.
نه تنها در شورش استعمارزدگان جای تعجب نیست، بلکه عجب در این است که چرا این شورشها فراوانتر وشدیدتر نیستند؟ حقیقت این است که استعمارگر در اینجا هم گوش به زنگ است وبا اخته کردن مدام طبقه برگزیده، با از میان برداشتن آنان که در این وضع دشوار نیز بپا میخیزند، با تبهکاری، با فشار نظامی، هر جنبش ملی را در نطفه خفه کرده و فورا لگدمالش میکند....ص151- 152

ژان پل سارتر درمقدمه ای که بر این کتاب آلبر ممی نوشته است تاکید میکند که« هنگامی که ملتی انتخابی جز انتخاب مرگ خود ندارد وهنگامی که از ستمگران هدیه ای جز نا امیدی نمی برد دیگر چیزی ندارد که از دست بدهد!»
« پس عصیان تنها راه رهایی از موقعیت استعماری است. راهی که گمراه کننده نیست واستعمارزده نیز دیر یا زود آن را در می یابد. شرایط او مطلق است ونیاز به راه حلی مطلق دارد؛ نیاز به بریدن وگسیختن، نه به سازش! اورا از گذشته اش بر کنده اند، راه آینده را بسته اند، سنن وآداب ورسومش در واپسین لحظات است، وامید باز یافتن فرهنگی نو از دست رفته است. استعمار زده عاری اززبان و پرچم وروش فنی وزندگی ملی وزندگی جهانی وحق وظیفه است.هیچ ندارد وهیچ نیست وامید هیچ چیز را در دل نمی پرورد. بایستگی وضرورت اساسی  بودن این راه حل هر روز بیشتر احساس میشود... اگر نگسلی، چگونه میتوانی رهایی یافت؟ واین خود نشانه ای است همه روزه، از انفجار این دور جهنمی. جبر درونی وضع استعماری است که عصیان را فرا میخواند، چون شرایط استعماری اصلاح پذیر نیست ومانند حلقه ای است بر گردن که رهایی از آن در درهم شکستن آن است!»ص 152- 153

۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه

پدر میر حسین موسوی در گذشت.

پدر میر حسین موسوی در گذشت.میراسماعیل موسوی، پدر میرحسین موسوی، امروز چهارشنبه ۱۰ فروردین (۳۰ مارس) در اثر کهولت سن درگذشت.پدر میرحسین موسوی، پسر دایی سید جواد خامنه ای، پدر علی خامنه‌ای، بود. او 103 سال داشت و در تهران زندگی می کرد.میرحسین موسوی و همسرش زهرا رهنورد از روز ۲۵ بهمن سال گذشته در حصر خانگی یا بازداشت به سر می برند.بعضی منابع خبری نزدیک به حکومت ایران نوشته بودند که موسوی در روزهای اخیر اجازه پیدا کرده بود که به همراه همسرش از پدر خود عیادت کند، اما سایت های نزدیک به مخالفان رژیم این خبر را منتشر نکردند.فرزندان میرحسین موسوی در اطلاعیه ای که امروز منتشر کردند در مورد پدربزرگ خود نوشته اند: "وی در آرزوی دیدار فرزند خود این چهل و پنج روز را در حالتی شبیه احتضار می گذراند و هر روز سراغ میرحسین را از همسر خود می گرفت".هنوز گزارشی در موردزمان تشییع جنازه میراسماعیل موسوی و نحوه برگزاری آن منتشر نشده است.رزیم آدم ربای خامنه ای در موارد مشابه تدابیر امنیتی ویژه ای اعمال می کرد و احتمال می رود که در این مورد هم نگرانی های امنیتی داشته باشد.جا دارد که وابستگان میر حسین موسوی روز برگزاری تشیع پدر او را به تظاهرات بزرگی علیه رژیم سرکوبگر حاکم در تهران تبدیل کرده و آزادی زندانیان سیاسی و به خصوص میر حسین موسوی، مهدی کروبی و همسران‌شان را خواستار گردند.

رژیم از ترس شکل گیری یک حرکت اعتراضی بزرگ مراسم تشیع جنازه پدر میر حسین موسوی را بهم زد

رژیم از ترس شکل گیری یک حرکت اعتراضی بزرگ
مراسم تشیع جنازه پدر میر حسین موسوی را بهم زد
در جریان این مراسم نیمه تمام، عده ای دستگیر شدند

سایت کلمه صبح پنجشنبه، 11 فروردین (31 مارس) گزارش کرد که تشییع جنازه میراسماعیل موسوی که از مقابل خانه وی در محله درخوانگاه تهران آغاز شده بود، "با دخالت و حضور بسیار پر رنگ نیروهای امنیتی نیمه تمام ماند."
به گزارش کلمه، از بامداد امروز (پنجشنبه) گروه کثیری از مردم به منظور شرکت در مراسم تشییع پیکر میراسماعیل موسوی در برابر منزل مسکونی وی حاضر شدند اما شمار زیادی از ماموران لباس شخصی و نیروهای پلیس را که در این محل مستقر بودند در برابر خود یافتند.
حضور قابل توجه ماموران لباس شخصی "جو امنیتی و پلیسی بسیار سنگینی" در این مراسم ایجاد کرده بود که در نتیجه، پس از حدود پنجاه متر مشایعت جنازه، ماموران "پیکر مرحوم را با فشار و تهدید و فریاد به آمبولانس منتقل کردند و بردند."
کلمه می افزاید که این اقدام با اعتراض مردم و تلاش آنان برای جلوگیری از انتقال جنازه توسط ماموران مواجه شد اما ماموران لباس شخصی، بدون توجه به این اعتراضات، جنازه را بردند.
سایت کلمه ماموران دولتی را "به بی حرمتی نسبت به مراسم و جنازه" متهم کرده است.

براساس این گزارش، مشایعت کنندگان در برابر رفتار سرکوبگرانه مزدوران رژیم، دست به اعتراض زدند اما، ماموران دولتی معترضان را مضروب و دست کم هفت نفر از مشایعت کنندگان را بازداشت کردند.
سایت کلمه می افزاید که ماموران حکومتی یک دختر جوان شرکت کننده در مراسم را "کشان کشان با خود بردند" و اعتراض و تلاش مردم برای نجات این دختر نیز نتیجه ای نبخشید.
از تعداد دقیق بازداشتی ها و وضعیت آنان نیز هنوز خبری در دست نیست.
در آخرین گزارشی که کلمه منتشر کرده آمده است که مردم همچنان در محله درخوانگاه حضور دارند و ماموران می کوشند آنان را متفرق کنند.
همچنین، گفته شده است که گروهی از مردم نیز ظاهرا برای حضور در مراسم تدفین، که قرار است در قطعه نهم بهشت زهرا برگزار شود، عازم گورستان بهشت زهرا شده اند.
سایت کلمه همچنین در گزارشی که شامگاه چهارشنبه منتشر شد، نوشت که نیروهای امنیتی با برخی از زندانیان سیاسی که در مرخصی نوروزی به سر می برند تماس گرفته و از آنان خواسته اند در ساعات اولیه روز پنجشنبه، خود را به زندان اوین معرفی کنند.
به گفته کلمه، هدف از اعلام شتابزده لغو مرخصی جمعی از زندانیان سیاسی جلوگیری از حضور آنان در مراسم تشییع جنازه و ترحیم پدر میر حسین موسوی بوده است.
در پی درگذشت میراسماعیل موسوی، سایت های متعلق به مخالفان دولت ایران، از ارسال پیام های تسلیت و همدردی از سوی شماری از شخصیت های مذهبی و سیاسی و برخی تشکل های مخالف دولت به این مناسبت خبر دادند.
از جمله بیت آیت الله حسینعلی منتظری، آیت الله یوسف صانعی، از مراجع تقلید در قم، محمد خاتمی، خانواده مهدی کروبی و خانواده بهشتی، پیام هایی را به همین مناسبت انتشار داده اند.
میراسماعیل موسوی از خویشاوندان علی خامنه ای، بود، و سایت راه سبز در ادامه پیام فرزندان میرحسین موسوی یادآور شده است که در دوران انقلاب، خامنه ای مدتی را در خانه محل درگذشت میراسماعیل موسوی سکونت داشت.
هنوز از واکنش عمومی مقامات رژیم از جمله علی خامنه ای به خبر درگذشت پدر میرحسین موسوی گزارشی در دست نیست.