۱۳۹۱ اسفند ۲۸, دوشنبه

فرا خوان عاطفه اقبال و عکس العمل های هواداران مجاهدین و پیمان کاران در حاشیه مازیار ایزدپناه

فرا خوان عاطفه اقبال و عکس العمل های هواداران مجاهدین و پیمان کاران در حاشیه پاسخی به اتهامات برخی هواداران و اعضا مجاهدین به خانم عاطفه اقبال و آقای اسماعیل وفا یغمایی
مازیار ایزدپناه
http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-50138.html

بعد از حمله موشکی جنایتکارانه مزدوران جمهوری اسلامی به زندان لیبرتی که  بنا بر نظر برخی توافق از ما بهتران  را هم در کادر معاملات پنهانی باآخوندها بهمراه داشت و خوانندگان گرام در جریان جزئیات آن هستند به ابتکار خانم عاطفه اقبال فراخوانی با هدف انسانی تلاش همه هموطنان  برای نجات جان مجاهدان لیبرتی داده شد. فراخوان با محکوم نمودن  این جنایت و معاملات پشت پرده ای که بر سر جان مجاهدین اسیر می شود تلاش کرده تا با فشار به ارگانهای بین المللی خواستار نجات این اسیران از جهنم عراق و انتقال فوری شان به کشوری امن گردد. در متن فارسی آن نیز از رهبران مجاهدین خواسته شده است تا همه امکانات خود را  در اینراه بکار گیرند.
اینکه  آیا این  فراخوان بلوغ و   بیان نیازهایی واقعی و پاسخی به یک ضرورت  در شرایط  عینی حاضر است یا  اینکه  مبتنی بر هیچ  واقعیتی نبوده  و  کاملا ذهنی است می توانست در یک  فضای سالم و  با احترام به آزادی  و دمکراسی و حق ازادی بیان و عقیده مورد بحث و گفتگوی  جدی  موافقان و مخالفانش  قرار بگیرد و ای بسا  پیرامون آن مسئولان سازمان مجاهدین نیز می توانستند  به نگرانی های طبیعی پدر و مادران و نزدیکان ساکنان لیبرتی و دیگر  هموطنان  داخل و خارج   پیرامون سرنوشت آنها پاسخ های روشن و در خور را ارائه نمایند.
می نویسم پاسخ های روشن  و  در خور زیرا بسیاری از نگرانی ها  در طول سالیان گذشته  ناشی از ابهامات در   مواضع  سازمان مجاهدین در رابطه با اشرف و لیبرتی  بوده  است تا آنجا که  گاهی اینجا و آنجا  در مجموعه پرسشهای هموطنان  می شنویم  که  آیا اصلا  زندگی  این افراد برای رهبر سازمان اهمیت دارد؟! یا اینکه آیا رهبر  مجاهدین می خواهد به  قیمت مرگ همه  این اسیران همچنان بر ماندن در عراق آنها پافشاری کند؟ و سولاتی  از این دست.
 نمی دانم شاید همین  کمبود ارتباطات لازم و کافی میان مسئولان سازمان مجاهدین و   خانواده ها  و دیگر ایرانیان نگران و بستن دایره بحث  و گفتگو تنها  در کادر هوادارن نزدیک سازمان   موجب شده است  که  ابهامات  به چنین پرسش هایی راه برند  و بدین ترتیب است که  می توان گفت مسئولان سازمان  نتوانسته اند  نیاز مبرم  به  فعال نمودن   دایره بزرگتری از هموطنان در رابطه با سر نوشت  ساکنان لیبرتی را بدان  صورت  که در بیرون از  مدارهای بسته  سازمان احساس می شود را در یابند.
.
در هر حال   خواسته یا نا خواسته   کمبود ارتباطات و توضیحات و رفع ابهامات و عدم بحث و گفتگو  رفته رفته  به بسته شدن فضا را ه برد تا آنجا که سالهاست که تنها پاسخ    بسیاری از اعضا و  هواداران  مجاهدین خلق  به پرسشهای  پیرامون  سرنوشت  ساکنان اشرف و لیبرتی چیزی جز  اتهام و افترا و  تندی با پرسش کننده گان   نبوده است.
متاسفانه نتیجه منفی چنین برخوردهای تند و زشت و آلوده کردن فضای گفتگو ی دمکراتیک  از سوی گروهی ازاعضا  و  هواداران مجاهدین  تنها  به حساب شخصی سازمان مجاهدین  و  رهبرش  ریخته نمی شود  بلکه  بر باد دهنده خون شهیدان و رنج اسیران مقاومت مردم ایران نیز  هست.
در هر حال بر زمینه قبلی چنین فضایی بود  که   فراخوان عاطفه اقبال ظاهرا  به مذاق  این گروه از  هواداران و اعضای مجاهدین در خارج از کشور خوش نیامد و عاطفه و  خواهرش عفت  اقبال آماج شدید  ترین حملات و تهمت ها قرار گرفتند  و البته مثل همیشه  قلم به دستان و قلم به مزدان  پیرامون مجاهدین هم  به  میدان آورده شدند تا خزعبلاتی سر هم کنند. این  حملات و اتهامات حتی تا آنجا پیش رفت که در نامه ای ننگین و شرم آور به امضای محمد اقبال برادر عاطفه اقبال نام  عاطفه را در کنار نام لاجورد ی و جنایتکاری دیگر قرار دادند و وعده محاکمه خواهران اقبال را در آینده دادند.
از سوی دیگر سیل تماس با امضا کنندگان فراخوان و فشار سیستماتیک و اورگانیزه به آنها  آغاز شد و در اثر همین فشار ها  و تهدیدها سر انجام  چند نفر از امضا کنندگان از ترس  امضا های خود را پس گرفتند.
عکس العمل بی اندازه خشو نت آمیز حضرات در برابر این فراخوان  بخصوص آنجا که در  نامه ای برادری خواهران آواره و تبعیدی خود را  مزدور اطلاعات رژیم  بداند  و خواهان محاکمه آنها باشد بدون تعارف برای  همه آنهایی  که  سالهای شصت را هنوز بخاطر دارند  یاد آور خاطره  مادر طریق الاسلام بود که  چگونه  فرزند خود را لو داد و به اعدام سپرد و البته برای همه آنهایی که به آزادی  می اندیشند بسیار قابل تامل است.
 
 با این مقدمه  می خواهم  برای شما وقایع پی آمد این فراخوان را از نگاه خودم و آنچه  که  احساس کردم  را بنویسم.
 همین جا بگویم  که  ما هم  مانند صدها تن از هموطنان آزاده این فراخوان را که در   فیس بوک در گروهی بنام کمپین برای انتقال فوری ساکنان لیبرتی به کشور ثالث بود را امضا کردیم  .
 بیخبر از اینکه  بعضی ها آنرا تجاوز به تمامیت ارضی خود تلقی کرده اند!
حالا چرا آنها چنین برداشتی کرده بودند و چه غرض و مرضی و چه دستهای پشت پرده ای در کار بود و اینکه آیا آن دستها جان این انسانها را در شمار املاک و یا در قباله همسران خود می پندارند نگارنده  متاسفانه در این باب اطلاع کافی ندارم. والله اعلم بحقایق الامور و هو علیم خبیر بذات الصدور.
 
سرتان را درد نیاورم انگار که دری به تخته ای  خورده و یا  تغاری شکسته  و ماستی ریخته شده باشد. دیدیم لشگری از تازه بدوران رسیده ها  و رند و اوباش بازاری و قلم به مزدان مدل بر ما مگوزید از همانها که  یک عمر است خر فهم شان کرده اند  که  قدیم شاه و سپس  امام و حالا هم  رهبر  سایه خداست و هیچکس هم حق ندارد بگوید بالای چشمش ابروست نه گذاشته و نه ورداشته قمه ها بدور سر چرخان با شعار اطلاعاتی رژیم ومزدور و... بر عیله فراخوان و امضا کنندگانش بسیج شده اند تا به خیال خودشان چنان  پدری از آنها در بیاورند که خودشان کیف کنند.
یک مشت  پاچه ورمالیده های ماجراجو ی به تمام معنی که در ظاهر  بنام انقلابی چیگری ولی در باطن تنها برای  هوچی گری  فرستاده شده بودند  تا دخل امضا کنندگان  را بیاورند. خوب است بدانید که  اینها  همان لات و لمپن هایی  بودند که چند سال پیش هم بدون  اینکه شخصا  تمایلی به نوشیدن شربت شهادت داشته باشند در روزهای حمله جنایتکارانه سربازان عراقی و بخون غلطیدن مجاهدان اشرفی  سرود "چو اشرف نباشد تن من مباد" می خواندند که   اینبار چند  شتر و کرکس و گاو و الاغ و زاغ و یک نوع بخصوص  کلاغ  را هم با خود بهمراه آورده بودند که هر کدام خواصی دارند.
مثلا  شتر کینه اش  برای دفع دشمن  خیلی خوب است یا  مثلا گاو  برای سر شاخش شدن و شاخ زدن و شاخ شکستن  و شاخ و شونه کشیدن  خیلی بدرد می خورد   و همینطور تا آخر.
 شیوه کارشان هم چنین بود که  ابتدا تلاش می کردند که با رطب السان به امضا کنندگان بفهمانند که دمکراسی یعنی  اینکه همه باید دست نشانده و به فرمان باشید و گرنه آماج کینه های شتری  یا  مورد  عنایات خاص آن کلاغ بخصوص  و... خواهید بود.
 البته از حق نگذریم  یکی دو نفر از امضا کنندگان بخت برگشته  تحت ارشادات تهدید آمیز حضرات همانجا  قلمشان را درآوردند و امضاهایشان را خط زدند و از ته دل معذرت خواهی کردند بعد هم غلاف کردند  و ازهمان مسیر که  حر بن یرید ریاحی آمده بود برگشته  و جمع امضا کننده را رها کردند  و بعد هم  امان نامه  گرفتند تا در فیس بوک  پی کارهای معمولی شان بروند.
 سپس یک ازانقلابی چی گرها از همانها که که دورا دور از نزدیک  مسائل را  دنبال می کنند  نامه آن  برادر را   در سایتهای اقمار هواداران تکثیر کرد  تا همه حکمی را که در آن  صادر  شده بود  را بخوانند  که بله  بموجب آیه  شریفه" فان تولوا فخذوهم و اقتلوهم حیث و جدتموهم و لا تخذو انهم ولیا و لا نصیرا"
عاطفه اقبال را باید  شکنجه کرد و گذشته اش را به گند کشید و ترور شخصیت نمود و   در آینده هم  در دادگاه بجرم مکیدن خون مردم بیگناه او را  قتل عام نمود. بطور غیرمستقیم هم  به همه امضا کنند گان و هموطنان بی گناه  و آزاده خارج و داخل  پیام داده شد  که  شما هم تا دنیا دنیاست باید قید رقیت ما را به گردن بیاویزند و گرنه زن به خانه تان حرام و خونتان مباح خواهد بود.
البته در این میان  برای قشنگی و سبک کار هنری و با ذوق بسیار شعری از زنده یاد شاملو راهم در ابتدای نامه  نوشته بودند  ولی از آنجا که  شاملو هم  خائن محسوب می شود  عجالتا تا قبل از محاکمه غیابی اش شعر او را هم  به نام  پابلو نرودا ثبت داده بودند  که حالا ما با آن کاری نداریم  زیرا قصدمان مناظره ادبی نیست.
 بگذریم وقتی  نعره هاو تهمت های  "اطلاعاتی و مزدور رژیم و انجمن نجاتی و..." که نثار خواهران اقبال و امضا کنندگان  می شد بالا گرفت  شاعر نویسنده و محقق آزاده آقای  اسماعیل وفا یغمایی مطلبی نوشت که در آن  از حضرات پرسید" آیا می شود حرف زد"؟
 امضا کنندگان  فراخوان هم بطور  مرتب  و با متانت تمام  توضیح می دادند که راستش را بخواهید ما از جنگ و جدال با شما و از این قلتش بازی  که  براه انداخته اید بیزاریم و  راست ترش هم این است که ما کلا از استثمار و استعمار و استفاده از ایه شریفه و حقه بازی  هم  بیزاریم و اگر فراخوان را هم  امضا کرده ایم تنها برای  عمل کردن به وظیفه انسانی مان است  چون نمی توانیم  ساکت بنشیینیم و شاهد قتل عام هموطنان و عزیزان  اسیرمان در  لیبرتی باشیم.
ما هنوز هم همان فرهنگ و انسانیت  و ادب   بقول شما  بورژوازی سعدی  در هشتصد سال پیش را داریم که  حرف  دل ما را بسیار زیبا بیان کرده است
بنی آدم اعضای یکدیگرند   که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به در د آورد روزگار  دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی  نشاید که نامت نهند آدمی
 
 حالا یا ایهاالناس ما با تمامیت ارضی شما کاری نداریم اصلا همه ساکنان لیبرتی هم  ارث و میراث و در قباله نکاح همسران شما  باشند.  بگذارید آنها اصلا  خواهر و برادر و فرزند و پدر و مادر و نزدیکان ما هم نباشند و برای ما فقط   حکم همان غریبه و  " دیگران" را داشته باشند  اما عجالتا  نمی توانیم در این ظلمی که به این " دیگران"  ساکن لیبرتی می رود  ساکت بنشینیم و می خواهیم تلاشی برای نجاتشان آنطور که می فهمیم و از دستمان بر می آید بکنیم . شما هم بیایید با ما کاری نداشته باشید  . ما  نه تنها مقاصد  استثماری نداریم  بلکه  همانطور که خودتان هم شاهد بوده اید  در این سی سال  همواره سعی کرده ایم که پل پیروزی شما باشیم هر چند که فعلا از تمام مظاهر تمدن و آزادی و دمکراسی بری باشید.
اما هرچقدر  توضیح می دادند به گوش حضرات فرو نمی رفت.
 
کاش یکی بود به  آن جنابی که از دور ولی از نزدیک سر نخ ها را  در دستهای پنهانش داشت می گفت برادر تو قاچ زین را بچسب اسب دوانی پیشکشت. تو برای نجات اسیران لیبرتی تلاش کن محاکمه آینده همه امضا کنندگان  فراخوان  که هیچ محاکمه همه ایرانیان آزاده هم پیشکشت.
 
دردسرتان ندهم محشر کبرایی بپا کردند.  آنچنان که از نعره ها و  عربده هایشان زهرا خانوم ما را هم از خواب زمستانی اش بیدار کردند. این  نازنین که خیلی قدیم  دو ترم در ایران  پزشکی در حد  همان دکتر احمدی و تزریق آمپول هوا و این چیزها خوانده خیلی عشق لاتی و  بقول خودش لوطی مسلک است  و  جمال حالش به زیور مجاهدت از راه دور مزین و مجلی  ست  و  با   شجاعت تمام  سالهای سال است  که  در حوالی ابر قوی کانادا  با نام مستعار دکتر اصفهانی به سیاستمداری و  کار دستی سازی  و  رو نویسی شعرفروغ و شاملو و کپی نقاشی این و آن و قرتی بازی  هایی ازاین دست و خلاصه  به هرجور کاری  مشغول است  جز طبابت و اتفاقا   چند ماهی بود که بخواب زمستانی  رفته بود ولی باعربده های دوستان  لات و لوطتش  به ناگاه "از سر رنج و خشم" ( که همان سه حرف اول خدا شاه میهن باشد) سر از بالین برگرفت و گیج و منگ و هذیان گویان  خود را  در آینه نگریست اما  چیزی ندید جز  گاو فربه ای که با " چشمهای قی" کرده " کلمات شیطانی" رامی بلعید آنقدر که "با بلاهتی لزج از دهانش می چکید.   او  چند باری  " بر زمین و زمان سم کوبید" ودر" نشخوار عفونت همیشگی اش"  لگدی به آینه زد و  چند فحش هم نثار تصویر در آینه  نمود و بعد هم  از سگ پشیمانتر  دوباره  برگشت  به  ادامه خواب زمستانی اش.
حالا بعضی خوانندگان  الان توی دلشان می گویید  راستی مگر اسم اصلی  زهرا خانوم   چیست اگر  "زری اصفهانی" نیست  و چرا شما باید اسمش را بدانید و ما ندانیم؟  راستش ما هم اصلا اصراری به دانستنش ندانستیم و همینطوری نا خودآگاه در ضمیر خودآگاهمان حفظ   شده.   بعد هم  از آنجا که  خود آن بزرگوارنیز  دلش می خواهد که نامش ناشناخته بماند پس  خواهش می کنم اینقدر اصرار نکنید.
تازه این نازنین که اولین و آخرین نفر نیست که برای دریافت صحیح و سالم  بسته های پستی پسته و بادام و آجیل  و گز اصفهان از داخل در  سیاستمداری چی گری اسم و رسم مبدل دارد.  شاه عباس خودمان هم که اتفاقا   زمینه  سیاستمدار چی گری او نیز اصفهان بود  همینطور عمل می کرد. روز گردن می زد و سر میبرید و شکم پاره می کرد و می کشت و می گفت و می خورد و  می خندید بعد  شب با لباس مبدل  و کشکولی و ریشی  به کار کپی برداری از نقاشی  این و آن و رو نویسی شعر فروغ  و شاملو و  کار دستی  می پرداخت و یا می رفت لوطی گری می کرد  و با همان لباس مبدل ظاهرا  به فریاد رسی اما در باطن به  شناسایی آنها که از ظلم شاه عباس به تنگ آمده بودند می پرداخت.
 
اما از جمع قلم به مزدان برایتان بگویم. اینها چند تا دو قولو اند چشم از مال دنیا برگرفته  که  تنها برای رضای خدا و ماهی چند صد یورو  قلم می زنند.کاری هم به انسانیت و شرافت و این چیزها ندارند. همه شان هم  شیاد و رفیق دزد و شریک قافله اند  اما وقیح ترینشان  پیمان کاریست  که نیم بیت  "مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد" را سالهاست  که خیلی خوب آویزه گوشش کرده  است.  او که هر از گاهی در عین قلم به فرمانی برای  اینکه  دستی از بالا   به سر و گوشش بکشند جفنگیاتی هم  بنام شعردر مدح این  خاقان  و آن  سلطان  و  آن رئیس جمهور می نویسد   از قضا  خیلی هم با دیکتاتوری  مخالف است ولی از قدیم الایام و ازهمان کودکی که با حسن آقای سوئد  و اکبر آقای ایران   همبازی بوده به استبداد علاقه شدیدی دارد. او   سالها در داخل و در خارج  سلطنت شاه  را  " به دعایی نومید وار "  طلب کرده بود ولی چون مبلغ  چکی که در وجه حامل صادر می شد مقبول طبع درویش  او نبود و خلاصه از آن دیگ آبی برایش گرم نشد حالا   چند سالی ست که  در انقلابی چی گری  کاتولیک تر از پاپ شده است  و بقول  معروف دیر آمده و زود هم می خواهد برود.  قدیم گوینده رادیو بود و برای  اعلیحضرت و اوامر ملوکانه و چهار آبان و جشن های 2500 ساله و  این چیزها  گلو پاره می کرد حالا هم چند سالی ست که در خارج کشور متخصص گرفتن و  شکستن  بیضه هر موجودی  است که سوالی کند و چیزی بپرسد. برایش هم هیچ  فرقی نمی کند  که حالا می خواهد این بیضه  زیر  زاغ ظلمت  سرشت باشد  یا در کلاه یا خشتک و یا هر جای دیگر این و آن.  برای او مهم تنها  این است که سوال کرده باشی  آنوقت است که با دستگاه  بیضه  بگیر وبشکن  اش  به سراغت بیاید شنیده ایم که از قضا  در  وصیتنامه ای که  دو نسخه آنرا هم  برای دوستان کودکی اش حسن در سوئد و اکبر در ایران  فرستاده  خواسته است که دستگاهش را هم با خودش در گور بگذارند تا تر تیب بیضه  های نکیر ومنکر که ظاهرا آنها هم  قرار است چیزهایی بپرسند را هم همانجا بدهد.
البته خوب است بدانید که  خودش شخصا هیچوقت بیضه هیچ گونه ریسک و خطری پذیری  را نه در کلاه و نه در هیچ جای دیگرش  نداشته است ولی عجالتا بر اساس قرار داد پیمان کاری آمده تا بیضه در کلاه پناهنده ای بشکند که برای آزادی مردمش از همه چیزش گذشته  و امروز هم از جانش می گذرد اما از جان هموطن و برادر  اسیرش هرگز.
او همچنین با کینه شتری غیر قابل وصفش  که حاکی از حسادت بی حد اوست به روی  شاعری آزاده  چنگ می کشد که  نزدیک به چهل سال از عمرش را در مبارزه با شاه و شیخ و فقیه   و دیکتاتوری در زندان و یا  آوارگی گذرانده است و برادر و خانواده و عمر و زندگی اش را بر سر آن نهاده است. شاعری که هزاران مجاهد و رزمنده با سروده های او  زیسته اند عشق ورزیده اند جنگیده اند و جان داده اند. شاعری که نامش با سی سال مبارزات  و مقاومت  و رتج  و خون فرزندان این سر زمین عجین شده و پیوند خورده است و حال  پیمانکار پلید رذل پست سخت  دندان گرد  مثل آب خوردن او را مزدور بی جیره و مواجب اطلاعات  رژیم جمهوری اسلامی می نامد.  یکی هم نیست که به این مردک بگوید  فضولی موقوف!  تو جیره خور  دربار "اعلیحضرت"  که هیچوقت هیچ پخی نبوده ای  و نیستی به آن شاعر و این پناهنده مبارز و آزاده می گویی اطلاعاتی  و به خودت هم  لابد می گویی  انقلابی!؟ مثلی هست معروف که: بر عکس نهند نام زنگی کافور. به نظر من در مقابل  مزدور مشکوکی مانند این جناب وظیفه هر  ایرانی شرافتمندی ست که از   ارزشهای انسانی  و مبارزاتی که متعلق به همه ما و تاریخ و فرهنگ ماست   دفاع کند و به او بگوید  که درست است که   دیر آمدی ای حمار ابله اما  نه جانم مسجد جای ریدن نیست.  بهتر است بروی  و  به  همان لجن چاکری و آستان بوسی و   تعظیم های  بلند بالا  د ر برابر ارباب بی مروت دنیا ومدح و ثنای ایشان  بسنده کنی   و مزدت  را بگیری.
 حرف از بی پرنسیپی ها  و بی شرافتی های  ابلهان کاسه لیس زیاد است  بگذریم  اما من راستش  نمی دانم چرا باید حماقتهای تاریخ همواره در این مملکت پشت سر هم  تکرار شوند.
 دلم می خواهد همینجا  از مستان نو رسیده هم بپرسم
شما  مگر قرار نبود  به قول خودتان به پیروی از  مولای متقیان  آزادیخواه  باشید و عادل  باشید  دمکرات  باشید و سوسیالیست باشید یعنی  سوسیال دمکرات باشید؟ چه شد که حالا اینچنین خلخال  حیثیت و  آبرو را از پای مقاومت  رنج زندان و گذشته یک آواره تبعیدی  بر می گیرید ؟   چه شد که  به  مکتب نرفته در این دیار فرنگ    به غمزه   مسئله آموز صد مدرس توتالیتاریست  و ماکیاولیست و اپورتونیست شده اید؟
مگر امیر مومنان در وصف  خوارجی که نه  با او بودند و نه با معاویه نگفت که "خوارج برادران ما بودند که به ما ستم کردند" ؟
 پس چگونه است که شما که  اینهمه  اینجا و آنجا  خطبه های  مولای متقیان را از بر می خوانید  که بله  حیدر کرار  چنین  گفت و چنان کرد وقتی  پای عمل خودتان  که به میان می آید یک پناهنده آزاده رنج دیده   که  جوانی اش را بپای شما ریخته و عمرش در تبعید گذشته را   بخاطر  یک فراخوان برای نجات جان نفرات  خودتان   با لاجوردی مقایسه می کنید و اینجا و آنجا می گویید ومی  نویسید که یطور دقیق اطلاع داریم که او مزدور اطلاعات  است و با انجمن نجات رژیم کار می کند . چرا  اسماعیل  وفا یغمایی را مزدوربی جیره و مواجب اطلاعات می نامید و هنوز به قدرت نرسیده وعده محاکمه این و آن و هر آنکس را می دهید که  جرات کرده و نظری جز نظر شما را ابراز نموده است؟ این بود آن عدل علی که وعده اش را می دادید؟ شما  مگر همانی نبودید  که در سر مقاله مجاهد شماره یک آنهمه در باره کلمه و ارزش کلمه و حرمت  قلم نوشتید؟ پس  چه شد که  دیگر  هیچ رد پایی از  از اعتقاد به آن سر مقاله در عملتان  به چشم نمی خورد؟ آیا  اگر   واقعا  هنوز خود را  پیرو مولای متقیان   می دانید  پس چرا  اینچنین تلاش می کنید که  نعل به نعل   جا پای جای   معاویه و خمینی بگذارید؟
خودتان می دانید که ما هیچوقت اهل سنگ زدن به آمبولانس نبوده ایم ولی انصافا نمی شود در مقابل اینهمه رذالت  ساکت ماند و دم بر نیاورد. با دیدن این قلتش بازیهایی که راه می اندازید  می خواهم از شما بپرسم آیا  خارج از کادر سیاست  در حیطه اخلاق و انسانیت شما چه مرزبندی  روشنی   با حزب الهی های  جمهوری اسلامی  دارید  آنجا که  هواداران و اعضایتان به بهانه آخرین  درسی که به آنها آموخته اید یعنی  لا حیا فی الدین  می نویسند "این دو خواهر (اقبال) مفت  دادن رفت"؟
  آیا بدلیل همین  نداشتن  مرزهای  روشن اخلاقی و انسانی  با ارتجاع مذهبی حاکم  نیست که  بعضی از  اعضا و کادرهایتان   همینکه  تغییر قبله می دهند و   به خدمت  دستگاه اطلاعات جمهوری اسلامی  در می آیند  هیچ از  دریدگی و وقاحت و بی پرنسیپی و دروغ و زیر پا نهادن  پرنسیپ های انسانی  و اخلاقی کم نمی آورند؟
 
 الهی تو آگاهی   و عالم السر الخفیاتی . به خدایی خودت و  بی رودرواسی  اگر عدل و آزادی خواهی و سوسیال دمکراسی مولای متقیان این است  من دغدغه حاطر دارم که  این پیروانش  از همین حالا  در سر داشته باشند  که اگر  روزی  به قدرت  رسیدند  و توا نش را  داشتند   گردن   همه   پناهندگان   و آزادیخواهان و شاعر و نویسنده و اندیشمند وروشنفکر و  اهل کتاب و مطالعه و عینکی این دیارکه از تیغ بی دریغ  جمهوری اسلامی جان بدر باشند  را دسته جمعی  در میدان آزادی با یک  محاکمه صحرایی از بار سر سبک سازند تا دیگر آب توی دل هیچ احد الناسی در این مملکت تکان نخورد.
 
خوانندگان گرام  مطلب ما خیلی طولانی شد  اینقدر که خودمان هم تعجب می کنیم و از اینکه خسته تان کردیم از ته دل از شما  معذرت می خواهیم اما وظیفه اخلاقی خود دانستیم که از لحاظ پاسخ به نوشته های اینجا و آنجای ریز و درشت های هوادار  و  قلم به مزدان سازمان مجاهدین با بیطرفی کامل این مطالب را بنویسیم و با شما  مطرح کنیم.
 
22-12-1391
مازیار ایزدپناه

۱۳۹۱ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

چند سئوال از آقای نادر افشانی.م.ع. رودسری


چند سئوال از آقای نادر افشانی.  

اول مرتبه باید مقاله نادرافشانی را در این لینک اسمي با مسما براي درج در تاريخ  علیه آقای علی ناظرمطالعه نمود وسپس از ایشان در خواست نمود و سئوالات زیر را هم مطرح نمود که اسم و نام و نشان شما تازه سر و صورتش تحت نام نادر افشانی در اینجا و آنجا پدیدار گشته ولی شما چطور فتوا میدهید که رگ گردن علی ناظر بر نیامده است؟ واقعا شما در اساس رگ شناس میباشید؟شما رفته و مشاهده کرده ای که رگش بر آمده یا نیامده است؟ بیسوادی امثال ادمها و  افرادی مانند تو وهمتاهای تو از آنجا نمودار میگردد که اسامی شهیدان را بر رخ میکشانی و هی از تخت شکنجه و دار و امثالهم حرفها میگوئی که گویا خودت در روی تخت شکنجه منزل داشته ای یا چندین و چند بار بر دارت کشیده اند و تیربارانت کرده اند؟ واقعا آدم را رقت می آید از امثال توئی که البته عجیب هم نمی باشد چون امثال مرشد تو و عمله و اکره اش همان سال 60 و اواخر آن سال فلنگ مبارکشان را بستند و در خارجه جا خوش نمودند و دار و تخت شکنجه را برای هزاران هزار جوان مملکت گذاشتند تا که بعد از سی سال تو بیائی و اینطور داد سخنها بدهی. ای عجبا عجبا! آخر ، داريوش سلحشورها، حجت ها، علي آقا ها، ستار بهشتي ها، نداها، صبا ها، پروانه ها سوخته و تكه تكه بر تخت شكنجه يا بر سر دارها رفته به امثال تو و مرشدهایت چه ربط وارتباطاتی دارد. شما بهتر است از تخت عروسی و دامادی سخن بفرمائید نه تخت شکنجه که سی سالست در ده هزار کیلومتری تخت شکنجه دارید گاوتان را در شخم اشتباهات و غلطها میرانید  . امثال تو باید دهانشان را ببندند  و ادب را پیشه کنند و اینقدر وزارت اطلاعات اطلاعات نکنند. آخر این چه وزارت اطلاعاتی میباشد که مامورهایش گله به گله وشاخ در شاخ از درون اعضای رهبر تو دارند در میایند.واقعا شرم هم مرتبتی دارد.ماموران وزارت اطلاعات خامنه ای خونخور را علی ناظر تربیت میکند یا از ان کمپ هی بیرون می ایند. خجالت بکش ! حیا کن! این کوکبها و میر باقریها که میگوید رهبر با ما چه و چه کرده کجا بوده اند؟.چرا رهبران اعلی مقام نمی گویند اینها دروغ میباشد؟ اینها مگر شورای علی ناظر بوده اند یا شورای یک نفر دیگر. حیا  هم جائی دارد واقعا. این راهی هم که میگوئی که از خون فرش شده اصلا بیخود فرش شده. ایکاش فرش نمیشد. شما یک طوری از خون و فرش حرف میزنی که گویا داری از قالی و قالیچه حرف میزنی. این خون است آدم حسابی خون بچهای مردم است که همینطور ریخته و دارد میریزد. علتش اشتباهات و خطایای ان کسی بوده که سی سالهاست دارد اشتباه میرود و گزک را داد به دست آن خونخوار خمینی و به همین علت از خون فرش شده که نباید میشد. حالا بیا از این سر عالم تا تهش را با خون بگیر فرش کن. این آیا مایه افتخار میباشد که ای خاک عالم بر سر این چنین اندیشه که میخواهد مملکت از خون فرش شود. این خونفرش دلیل این است که خط و ربط غلط بوده و ان رهبریت رفته و در گل گیر کرده که هی خونفرش شده و گرنه نباید میشد . بهای این خونفرش را کی داده؟ تو دادی یا بچه های مردم که خونشان فرش شده تا رویش بساط دامادی و عروسی راه بیاندازند ودر غربت لاف شاهی بزنند . آقای ناظر یک چیزی نوشته که حق داشته بنویسد. یک ایرانی میباشد که حق نظر دارد همه ایرانیها حق دارند بنویسند. این حق انسانها ست که اظهار نظر کنند ولی این چطور بدجور به شما فرو رفته که آسمان را به ریسمان بند زده اید و داد و بیداد که ناظر چه و چه میباشد. شما میگوئید جهان بزرگ است که البته همینطور میباشد و مبارزه به این عظمت؟ کدام عظمت را دارد؟در غربت دنبال این و آن خارجی راه افتادن و تمام رسم و رسوم مترقیانه را به باد سپردن کجایش عظمت دارد آقا! حالا شما نوشته اید اقای ناظر ندامت نامه نوشته صبر کنید تا نوبت شما برسد که ببینیم چطور مینویسید مثل مریم  خانم و باقری مینویسید که با ما چه و چه کرده اند که آدم حالش بد میشود یا مثل علی ناظر. زمان بالاخره تمام چیزها را روشن میکند علی ایحال که کشورهای اروپا از مامورانی که سابق بر این همه بیست سی سال رزمندگی کرده اند پر شده معلوم هم نیست چرا؟حالا شما بچسبید به ندامت علی ناظر که باز هم بایدخاک بر سر نمود. بحث بر سر علی ناظر نیست ولی سی سال است که گویا اینکه همه باید در قالب آن انقلاب کذا و کذا بگنجند و ذوب رهبر شوند حالا کجا علی ناظر بخواهد اینکه مجاهدین را بکند توی قالب خودش جدا که خیلی خیلی تیزهوش میباشید. قالب را کس دیگری دارد و در قالب میکند اینهائی که الان هم رفته اند اطلاعاتی شده اند قبلا توی قالب بوده اند و شما خبر دار نبوده اید. از علی ناظر خواسته اید که بگوید در این سی و سه سال چه کرده است؟ جواب اینکه به تو چه مربوط است  . اصلا خود تو کی هستی؟ خودت را معرفی کن. عکست را بده ببینیم کی هستی؟ خودت چه کرده ای؟ شرح حالت را بنویس تا بدانیم؟ و آمده ای یک فرد مخالف رژیم را با لاجوردی مقایسه نموده ای که باز هم خاک بر سر چنین فکری. از زرت و پرتهای دیگر تو که باید گذشت که سراپایش مزخرفات می باشد و شما باید یک نان بخوری ده تا قرض بدهی که وزارت اطلاعات هست تا امثال تو لنگش را بکوبند بر سر پناهنده و مخالف سیاسی بیچاره ولی در باره مبارزه پنجاهساله نوشته بودی که باید گفت بگذار مردم ایران قضاوتشان را بکنند.این مبارزه با این وضع و این مرشدش اگر صد ساله هم بشود باعث خجالت میباشد. در باره 120000 شهید این مبارزه هم خدا و مردم باید قضاوت کنند و با این خط این شهدا بزودی صد و بیست و سه هزار و دویست تن میشوند و ماجرا ختم میشود. خدا رحم نموده که وضعیت طوری نبوده که مثلا تا حالا پانصد هزار نفر شهید شده باشند انوقت امثال تو قلم بر میداشتند و در حالیکه قهوه خود را در خارجه میخوردند آنرا به کله بقیه میکوبیدند که ببینید پانصد هزار شهید داده ایم  یک میلیون و دو میلیون و سه میلیون شهید داده ایم پس خفه شوید. شما گفتی لاجوردی پس من هم میگویم بارکالله به آن خمینی خونخوار که گرفت این همه را کشت تا بعضیها بگیرند نانش را بخورند و هی قالی خون سفرش کنند. نخیر فردا درپیشگاه تاریخ اگر زنده باشند کسان دیگری باید جواب بدهند چرا فلنگ را بستند و رفتند خارجه تا بچه های مردم را دسته دسته بکشند و شهید کنند و بعد هم جنازه هاشان را بکوبند بر سر هر کس که یک کلمه حرف میزند.سی سال است امثال شما هر کس دهنش را باز مینماید میگوئید یا بریده یا مزدور است یا رژیمی است و یا اطلاعات است یا یک زهر مار دیگر و هر چه دلتان میخواهد میگوئید ولی یکنفر تا میگوید ریش شما یا سبیلتان کمی کج شده تمام اتهامات را میزنید. تامل کنید آقا وقتش میرسد. خمینی و خامنه ای نتوانستند در ربروند  بقیه هم نمی توانند. یقین دار باشید.
_____________________________________________

  اسمي با مسما براي درج در تاريخ. نادر افشانی

برخي اوقات اسامي خود گوياي واقعيت هايي است كه هزار صفحه نظم و نثر نغز نيز ياراي آن را ندارد. كسي كه سي و چند سال از جنايات وحشيانه آخوندهاي پليد گذشته و هرگز رگ گردنش بر نيامده است، داريوش سلحشورها، حجت ها، علي آقا ها، ستار بهشتي ها، نداها، صبا ها، پروانه ها سوخته و تكه تكه بر تخت شكنجه يا بر سر دارها رفته و هر روز و هر شب ميهن غرقه بخون شده ولي غيرتي براي يك جو بها پرداختن در مسير مبارزه و انقلاب بيرون نزده است، و فقط بعنوان ”شوراي نگهبان” و ”تشخيص مصلحت” نظارت و خرده گيري هاي بني اسرائيلي را رسالت عظيم خود در ديار فرنگ مي دانند يكباره از خروش رزمنده اي پاكباز و جان بركف، با نزديك به 50 سال سن مبارزاتي در رژيم هاي شاه و شيخ، كه بسياري از مدعيان امروزي را استادي كرده است، بله از خروش محمد اقبال بر زني (با هر رابطه خوني) كه براي 3100 رزمنده آزادي كه خواهان استمرار مبارزه و تامين امنيت شان در اشرف شده اند، دايگي مهربانتر از مادري پيشه كرده و خود را به وزارت اطلاعات عرضه مي كند، يكباره به خشم آمده و اي واي بر ما و.... ميگويد و تصور مي‌كند سياه قلمش مسير تاريخ را عوض كرده و اذهاني را به اينسوي و ان سوي كشانده و ”باعث ريشه دواندن فرهنگي در جامعه” شده است و....
به اين ”ناظر” مسير مبارزه‌اي كه ذره ذره اش با خون فرش شده و برايش بها” پرداخت شده است بايد گفت : لطفا از مقابل آئينه كنار برويد تا بيش از خود نيز در اين دنياي وسيع بينشي داشته باشيد و جهاني به بزرگي و مبارزه اي به اين عظمت را فقط از عينك غبار گرفته تان نبينيد و يكبار نيز ”اي واي بر خود” بگوييد كه عليرغم همه ادعاهايي كه درست يا غلط داريد، چقدر باعث ريشه دواندن فرهنگ سايت هاي وزارت اطلاعاتي شده ايد كه دقيقا در همان سوي تو پارو مي‌زنند و اين چنين از ريشه دواندن هاي فرهنگي شما نيز مبلغش هستيد تمجيد مي كنند : «يادداشت کوتاه آقاي ناظر، نامه اي به خواننده، يک ندامت نامه است. نتيجه و فرآيند يک محاکمه دروني که نويسنده نقش و سهم خود را از وضع موجود واگويه و بابت آن با فروتني قابل تحسين پوزش مي خواهد ..... واقعيت اين است که نوشته علي ناظر پيام آدمي را معرفي مي کند که در حال پوست انداختن است. مصداق کسي که تازه از خواب بيدار شده و کم کم دارد از تابش آفتاب نيمروزي گرم مي شود. براي نگارنده اين اتفاق کاملا قابل پيش بيني بود. ... ايران اينترلينك- 28 فوريه 2013 »
جناب ناظر, سوال اين است كه چرا و با چه منطقي مجاهدين بايد خود را در قالب ذهن و خواست شما بكنند و اگر نكنند هر چه ناسزا داريد نثارشان مي كنيد؟ من نيز مثل شما يك لائيك هستم و به مجاهدين نه يك ايراد بلكه صد انتقاد دارم البته نه از جنس حرفهايي كه شما مي نويسيد و وزارت اطلاعات جهنمي را خوش مي آيد. اما عليرغم همه ايرادات آنها يك ايراد ندارند و آن اين است كه نزديك 50 سال است با تمام دارايي مادي و معنوي و جانمايه شان در راه خلق بها مي پردازند. سوال من و بسياري ديگر از شما اين است كه شما بگوييد عليرغم اينهمه ادعا و حرف و نوشته, طي 33 سال گذشته, چه بهايي براي مبارزه در راه خلق پرداخته ايد؟ البته اگر تاختن و شلاق نواختن بر پيكر خونين مجاهدين را بها پرداختن تلقي نكنيد. كه در اينصورت لاجورديها نيز مدعي مبارزه و ... خواهند بود
واقعيت بزرگ و دردناك اين است كه نوشته هاي شما ـ تمامي نوشته ها بلا استثنا ـ از خودتان شروع مي شود و به خودتان ختم مي شود و خوشختانه همه اين نوشته ها در تاريخ ثبت مي شود و من بياد مي آورم نوشته هايي كه شب هاي قبل از تهاجم 2003 امريكا به عراق، نوشته و با فرهنگي توده اي، دعوت به ترك عراق و مبارزه در كنار خودتان در ديار فرنگ مي‌كرديد و از قتل عام مجاهدين، بصورتي زيركانه اظهار خوشحالي مي كرديد ولي ديديد كه وقتي برخلاف ”ريشه دواندن فرهنگ بي هزينگي در شما”، مجاهدين 2003 از كجا به كجا رسيدند و بهايش را نيز پرداختند و هنوز نيز مي پردازند چون معتقدند كه كسي كه پاي در راه آزادي مي گذارد بايد روزمره بها بپردازد و گرنه مردار مي شود. مشفقانه بايد بشما بگويم در مقابل يك سازمان انقلابي با نزديك به نيم قرن مبارزه بي امان و 120000 شهيد، اينقدر تلاش نكنيد ”ناظر دور شدن از جبهه خلق و هماوايي با جهنمي ترين سرويس اطلاعاتي دنيا باشيد آيا همين ميزان تمجيداتي كه تاكنون از آنها دريافت كرده‌ايد براي هشياري كافي نيست؟يا ما نيز بايد ”ناظر” صحنه هايي دردناك تر باشيم و بحال و روز ”ناظران تباهي يك خلقنظارت كنيم.
اي واي بر ما” كه : ”رسد آدمي به جايي كه بجز خودش نبيند
نادر افشاني ـ كانادا